Feed on
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

این اهنگ (Famous blue raincoat) کوهن رو خیلی دوست دارم. دلم می خواست به این بهانه ترجمه اش رو با شما شریک بشم :) از اینجا دانلودش کنید (FBRC)

.

آن بارانی آبی رنگ

.

ساعت چهار صبح در این آخرین شب پاییز
نامه ای برایت می نویسم که از حالت بپرسم
نیویورک سرد است اما من این آشیانه ام را دوست دارم
تمام شب نوای موسیقی از خیابان کلینتون می شنوم
شنیده ام که خانه کوچکت را در دل بیابان ساخته ای
شنیده ام که ساده  و  وارسته زندگی می کنی، عکس یادگاری فراموشت نشود

.

راستی جین که برگشت ، طره ای از موی تو را آورده بود
گفت همان شبی که تصمیم گرفتی از قید و بند ها رها شوی
خودت آنرا  به او داده ای
راستی واقعا رها شدی؟

.

آخرین باری که دیدیمت چقدر شکسته شده بودی
آن بارانی آبی رنگ معروفت هم که از شانه پاره پاره بود
در ایستگاه تا آمدن آخرین قطار منتظر مانده بودی
اما عاقبت بدون لیلی مارلین به خانه برگشتی

.

همان شد که جرعه ای از زندگی ات را به معشوقه من نوشاندی
همان شد که وقتی از آغوش تو بازگشت دیگر همسر هیچکس نبود

.

انگار خودم به چشم میبینمت، که شاخه گلی به دندان گرفته ای
و دلبری اش را میکنی مثل یک دزد دوره گرد نحیف
راستی جین از خواب بیدار شده

.

و سلامت میرساند

.

تو را چه بنامم… برادرم، بلای جانم
آخر تو را چه بگویم
شاید دلم برایت تنگ شده، شاید هم که بخشیده ام تو را
شکر که بر سر راهم سبز شدی

.

اگر گاهی سری به ما زدی،  برای دیدن جین یا من
خیالت راحت باشد دشمنت خفته است و همسرش آزاد

.

راستی، بابت آن آشفتگی و درد که از نگاهش زدودی ممنونم
فکر می کردم تا ابد در چشمهایش لانه کرده، دیگر امیدی هم به رفتنش نداشتم

.

جین که برگشت، طره ای از موی تو را آورده بود
گفت همان شبی که تصمیم گرفتی از قید و بند ها رها شوی
خودت آنرا  به او داده ای
راستی اصلا رها شدی؟

.

ارادتمند. اِل. کوهن

.

—————————————————-

این ترانه کوهن خیلی معروفه و زیاد هم خونده شده. اما در مورد داستانش حرف و حدیث زیاده. هر کسی یه جور تعریف و تفسیرش کرده اما اون طوری که از زندگی خود کوهن برمیاد برای سرودن این حکایت/شعر از زندگی شخصیش الهام گرفته. جدا از اینکه آیا این ماجرا واقعی هست یا نه …زیبایی این ترانه در حس عمیق تنهایی، غم و تسلیم و شاید هم بی تفاوتی و پذیرش باشه … من به این می گم تسلیم صوفیانه …الان میگم چرا.
متن شعر در واقع نامه ای هست که در آخر می بینیم “ال. کوهن” امضایش می کنه. مثل همه حکایت های انسانی این هم قصه یک مثلث عشقی به نظر میاد …این “تو” که  نویسنده نامه خطابش قرار میده اون طوری که از متن نامه برمیاد آدم سرگردان و ماجرا جو و غیر معمولی و شوریده ای هست …ببینید که :

شنیده ام که خانه کوچکت را در دل بیابان ساخته ای
شنیده ام که ساده  و  وارسته زندگی می کنی، عکس یادگاری فراموشت نشود
یا
همان شبی که تصمیم گرفتی از قید و بند ها رها شوی

 این “تو”  انگار انسان سرکشی هست که در به در به دنبال یک ایده آل میگرده …صحنه ای که ایستگاه قطار و نا امیدی مطلق رو نشون میده ببینید ( لیلی مارلین که اسم خاصه و اشاره به یک ترانه معروف جنگ جهانی دوم داره در واقع اینجا کنایه ای  از محبوب ایده آل میشه):

آخرین باری که دیدیمت چقدر شکسته شده بودی
آن بارانی آبی رنگ معروفت هم که از شانه پاره پاره بود
در ایستگاه تا آمدن آخرین قطار منتظر مانده بودی
اما عاقبت بدون لیلی مارلین به خانه برگشتی

کوهن قبل از اینکه داستان مثلث عشقی رو لو بده همه این اطلاعات رو در اختیار ما میذاره تا این آدم خاص و متفاوت و شرایطش و جذابیت های خاصش رو بشناسیم و تازه اون وقته که میگه:

همان شد که جرعه ای از زندگی ات را به معشوقه من نوشاندی
همان شد که وقتی از آغوش تو بازگشت دیگر همسر هیچکس نبود

 و دقیقا به همین دلیل  که “تو” ی داستان رو میشناسیم … نمی تونیم ازش متنفر باشیم. اگرچه از معشوق نویسنده نامه دلبری کرده باشه. و اگرچه  نویسنده کاملا در ذهنش می تونه تصور کنه که اون:

شاخه گلی به دندان گرفته ای
و دلبری اش را میکنی مثل یک دزد دوره گرد نحیف

و وقتی کوهن می نویسه:
راستی، بابت آن آشفتگی و درد که از نگاهش زدودی ممنونم
فکر می کردم تا ابد در چشمهایش لانه کرده، دیگر امیدی هم به رفتنش نداشتم

و میبینیم که آن جرعه ای که “تو” از زندگی آزادانه اش به معشوقه کوهن نوشانده ، دیوانگی را از  عمق چشمهایش پاک کرده، کاری که شاید کوهن هرگز نمی توانست بکند. حالا تا حدودی درک می کنیم که چرا کوهن میگه:

تو را چه بنامم… برادرم، بلای جانم
آخر تو را چه بگویم
شاید دلم برایت تنگ شده، شاید هم که بخشیده ام تو را
شکر که بر سر راهم سبز شدی

و تسلیم صوفیانه اینجاست که نویسنده پذیرفته که اون اثر جادویی “تو” چیزی نیست که بتونه درک کنه، همانندش رو ایجاد کنه، باهاش رقابت کنه یا در مقابلش بایسته … بنابراین مثل یک عاشق آرمانی میپذیره که معشوقه اش در برابر اون مصون نیست و شاید هم به این نفوذ نیاز داره و برای همین به روی بعضی چیزها چشم میبنده:
اگر گاهی سری به ما زدی،  برای دیدن جین یا من
خیالت راحت باشد دشمنت خفته است و همسرش آزاد

ساعت 4 صبح… سرما …جین که کنار دست نویسنده خواب رفته و وقتی بیدار میشه و می فهمه که نویسنده برای “تو” نامه می نویسه بهش سلام میرسونه …آرامش و سکون و تسلیم عجیب آهنگ….به نظرم بی همتاست.
لطفا این ترانه رو با دید جنسی و سطحی نگاه نکنید… اگه واقعا آدمی باشیم که چند قدم اون ور تر از خودخواهی و خودبینی رفته باشیم بارها و بارها پیش اومده که چشممون رو به روی بعضی چیزهای تلخ و دردناک ببندیم چون میدونیم کسانی که دوستشون داریم به اون تجربه، حس ، ماجرا یا هرچیزی که اسمش رو میگذارید نیاز دارن…
راستی شما تا حالا انقدر عاشق بودین؟

.

.

 نمی دونم چرا احساس می کنم یه جای این معادله اشکال داره :!:

And here is THE LINK!

تا حالا دقت کردید که بعضی آدم ها با بعضی های دیگه چقدر فرق دارن؟
البته مسلما هیچ جا دو تا آدمی پیدا نمی شن که درست مثل مثل همدیگه باشن اما بعضی ها هستن که …فرق دارن ! …

همین میشه که این آدم ها همیشه تو خاطره ماها میمونن…عقیده شون برامون  مهم تر از بقیه میشه…عزیزتر میشن…
البته طفلکی ها گاهی اوقات سر همین متفاوت بودنشون خیلی هم تو دردسر میفتن …همینه دیگه … اون هام آدمن مثل من و تو
ولی به قول معروف …یه کمی مساوی ترن!

تقدیم به تمام چایی خورهای مساوی تر

 

از اینجا کش رفتم (The link to the xkcd comic)

من فکر می کردم فقط مامان خودم اینجوره (الهی قربونش برم) …تا اینکه کشف کردم مامان فالشیست هم همینطوره (مامان من هم با مامان فالشیست همشهریه هم شغلشون یکیه…به نظر شما این فاکتورها در خصوصیات مشابهشون موثره؟!) …

اما همین چند دقیقه پیش دکتر مزیدی در اینجا به یه نکته ای اشاره کرد که من رو یاد ایمیلی انداخت که چند وقت پیش اگر اشتباه نکنم برت برام فرستاده بود. این کمیک لینک نداره چون ایمیلی به دستم رسیده … درجا ترجمه اش کردم برای امشب ! 

 پیوست: در این مکان برای همه مامان های شیرین دنیا چایی میریزیم!

 

 

I received this cartoon via email so I have no link to it but the cartoonist’s name and his email are available in the picture itself.

 

غرض از مزاحمت اینکه …

امروز تولد خواهرمه و به همین مناسبت چند روز پیش یه کمیک  ترجمه کردم برای اینجا اما هر چی میگردم یادم نیست لینکش رو چی کار کردم… !

این بود که اون کمیک رو گذاشتم کنار و این یکی رو براتون می گذارم…شاید هم وسوسه شدم اون یکی رو هم گذاشتم… به هر حال فعلا … هدی خانوم تولدت مبارک!

 

 See the original Comic here

 

پریروز بچه های توییتر لینک مطلب منو فرستادن روی بالاترین و به قول خودشون ییهو آمار وبلاگ از 150 بازدید رسید به 1306 بازدید !!! …

و من همینطور چای خوران و حیران در معجزه آن بالابی (که وجود خارجی ندارد اما خداوند آنرا از ما نگیراد!) …

 

به نیروانای وبلاگی رسیدم!

 

حالا بگذریم که وبلاگ هایی مثل دکتر مزیدی و یک فتحی روزانه بالای چند هزار تا بازدید دارند و این جور آمارها همچین هم به چشم نمیاد براشون (تازه تعجب هم می کنن وقتی می گم اینجا انقدر سوت و کوره!)…یه دفعه هم  وبلاگ ما فقیر فقرای چایی خور متعجب شد…دستشون درد نکنه!

 

از دیروز دوباره آمار این وبلاگ برگشته سر همون 25-26 تا بازدید روزانه و قیافه نمودار آمار صفحه وردپرس بسیار خنده دار شده … این هم تفریح امروز صبح من!

 

راستش رو بخواهید یه خورده از تجربه هرج و مرج و شلوغ پلوغی پریروز خوشم نیومد …روابط نزدیک تر و صمیمانه تر و این حرفا رو بیشتر دوست دارم (دستش به گوشت نمی رسید می گفت پیف پیف بو میده!) …وقتی خلوته حساب اینکه کی میاد و کی میره دستمه ….چایی خورم دیگه…چیکارش میشه کرد، سلیقه ام هم به آدمیزاد نبرده!

 

راستی چایی خورهای اقصی نقاط دنیا …اون هایی که قرار بود جریمه بشن و بیان بریم تئاتر (آهای در به دیوار بگو!)  همین اطراف یه خبری بهم بدین… گاهی نا پرهیزی کنید بیاید روی مسنجر یه “هنوز زنده ام” رد و بدل کنید! (بعد میگه تو چرا این روزا کم می نویسی!)

 

از اون جایی که به یاد ندارم یه تولدت مبارک درست و حسابی به کسی گفته باشم و اگر اشتباه نکنم تولد مازیار و پژ هم همین روزهاست باز هم سعی خودم رو می کنم که تبریک بگم … این هم اون کمیکی که آدرسش رو گم کردم…

 
 

 

هوم …خوب …گمونم این پست تقدیم میشه به کمانگیر و همه علاقمندان به منحنی و گراف و بررسی آماری سیاسی اجتماعی دانشجویی

 

The link to this Comic

رقص

 

نمی دونم این آهنگ ”Take this waltz”   لئونارد کوهن رو شنیدید یا نه (از اینجا دانلود کنید) …یا اینکه اصلا اهل کوهن گوش دادن هستید یا نه!

ولی اکثر کسانی که بوکووسکی رو دوست دارن، عاشق لئونارد کوهن هم هستن. من هم که دیوونه چایی خورم و تکلیفم روشنه، دیوانه وار این مرد رو دوست دارم و با بعضی از آهنگ هاش واقعا به حال دیگه ای میرم!

 

ترانه این آهنگ اقتباس یا ترجمه آزاد خود کوهن از شعری است که گارسیا لورکا سروده.

 

کوهن در این مورد می گه:

 

                                                       “ترجمه شعر لورکا 150 ساعت طول کشید. آن هم فقط به این دلیل

که سعی داشتم ترجمه انگلیسی نشانی از شکوه شعر لورکا را در خود

 داشته باشد(هرگز انتظار نداشتم که بتوان عظمت آنرا تکرار کرد).

 کار سخت و طاقت فرسایی بود و دلیل اینکه چنین سختی به خودم

دادم شور و عشقم به لورکا است. وقتی بچه بودم دوستش داشتم و

بعدها نام دخترم را لورکا گذاشتم. لورکا در زندگی من یک

 قهرمان  صرف نیست!”

 

 

 

 

ترجمه انگلیسی شعر لورکا و در کنارش متن ترانه ای رو که کوهن از دل اون ترجمه کرده اینجا ببینید.

 

ترجمه فارسی ترانه کوهن رو اینجا بخونید.(هنوز نیاز به دست کاری داره ولی عجله داشتم که هرچه زودتر بگذارمش اینجا. )تقدیم به اون دیوونه چایی خوری که بوکووسکی و کوهن رو به اندازه من دوست داره:

 

 

 

 

این والس را دریاب

 

امشب وين میزبان ده زیبارو ست

و در آن شانه اي هست  که مرگ سر بر آن  مي گريد

و تالاري که نهصد پنجره دارد

و درختي که کبوترها به گاه مرگ در آن پناه مي جویند

تکه پاره اي از صبح آنجاست

که در تالار يخ ها آويخته است

اين والس …اين والس

اين والس را به افساري که بر آرواره اش بسته است درياب

 

تو را مي خواهم. تورا مي خواهم. تو را مي خواهم

روي يک صندلي با مجله اي کهنه

در پیچ و تاب گلبرگ يک ارکيده

در راهرو هايي که رنگ عشاق نديده اند

بر بستري که ماه بر آن تابيده

در فريادي که از شن و صداي پا لبریز است

اين والس …اين والس

کمر شکسته اين والس را به دست هايت درياب

اين والس…اين والس

که نفسش بوي شراب و مرگ مي دهد

و دنباله خرقه اش بر آب در ياها کشيده مي شود

 

در وين تالار موسيقي اي هست

که دهانت را هزاران منتقدش به نقد نوشته اند

و ميخانه اي هست که پسرانش از سخن مانده اند

و به حکم موسيقي  روز به مرگ محکومند

آه اما کسي هست که سوي  قاب عکست دست دراز کرده

با گردن آويزي از گل اشک هاي تازه

اين والس …اين والس

اين والس را که سال هاست ميميرد درياب

 

کهنه انباري هست که کودکان در آن بازي می کنند

و من و تو دیری نیست که در آن همبستر خواهيم بود

در رويايي از فانوسهاي کولي ها

در مه آلود يک شامگاه شيرين

و خواهم ديد آنچه را که به غمهايت زنجير کرده اي

همه بره هاي کوچکت، همه ارکيده هاي زمستاني ات

اين والس …اين والس

اين والس را که ” فراموشت نمي کنم” مي سرايد درياب

 

و من در وين با تو مي رقصم

پيچيده در خرقه ای از رودخانه

سنبلک هاي وحشي بر شانه هايم نشسته اند

و لبانم بر شبنم ميان ساق هايت

و روحم را در دفتر يادگاري کهنه ای پنهان مي کنم

در ميان عکس ها و بوي کهنه گي

و سر خم مي کنم در برابر سيل بي امان زيبايي ات

 و نوای ويولونم و گردن آويز صليبم

و تو رقص کنان مرا غرق مي کني

در چشمه هاي کوچک آغوشت

نازنينم…نازنيم

اين والس را درياب …اين والس را درياب

که همه از آن توست اکنون

این رقص که تنها دارايي ماست

دیشب ساعت سه صبح از خواب پریدم و توی تاریکی… اتاق و میز تحریر و کشوها رو دنبال یه تیکه کاغذ و خودکار زیر و رو کردم و آخرش روی فیش های کتابخونه و با مداد این رو تند تند نوشتم و بعد گرفتم خوابیدم!

 

 

اون خودت که این خودت نیست

اون می گفت: من رو هر جا ببینی می شناسی، من همونم که خیلی دوستت داره!

این فکر میکرد: آره خوب، اون احمقی که منو دوست داره بایدم گاو پیشونی سفید باشه! …ولی آخه بارون میاد!

اون می گفت: برای شما زیر بارون هم می مونیم، عاشق باید سر بده، سرما خوردن که سهله!

این فکر می کرد: نه! گمون نکنم انقدرها عاشق باشه …نه…منم عاشق نیستم!

اون خیلی چیزا می گفت از عشق و آرزو و وعده وعید … از خلوص نیت عاشقانه و صبر مجنون و درد فرهاد و می خیام و شراب شیراز و …

این فکر می کرد به وابستگی…به عادت کردن…

اون می گفت: “با تو به آرامش می رسم” …این هنوز می ترسید از عادت کردن …

اون می گفت و این شک می کرد به تموم عالم و آدم.

 

 

اما اینا همه روی صفحه روشنی بود که چشمک زنش این رو یاد نئون های قدیمی مغازه ها می انداخت. همون صفحه ای که تق و توق، حروف میان روش و می رقصن و تو شبایی که تب داری همه چیزش یه جور دیگه قشنگه. بهش می گن مجازی اما این به ارواح خانوم جان قسم می خورد که این دنیا از خیلی چیزا واقعی تره.

 

 

آخرش این راضی شد بره اون رو ببینه. اما خوب دنیای واقعی که مثل دنیای مجازی نبود. تو این یکی وقتی خسته شدی، می شد دکمه خاموشش رو بزنی و بری دنبال کارت.

 اونِ مجازی شجاع تر، بامزه تر، عاشق تر، خوش زبون تر بود. خورد و خوراکش هم با  این نبود. بوی جورابش هم حس نمی شد.

اون واقعی ولی غر میزد، قهر می کرد، همه اش سرش شلوغ بود…جوراباش رو هم انتظار داشت این بشوره!

 

این به اون ها فکر می کرد که بودنشون یه مصیبته و نبودنشون یه مصیبت دیگه…

 

و رفتنشون که درد داره.

 

این فکر کرد به همه این های زمان …همه این ها که توی مطبخ ها برنج پاک کرده بودن …توی حموم ها پچ پچ کرده بودن… توی پنج دری ها شوهر کرده بودن…توی بازارها مثل عروسک کادویی به هزار تیکه پارچه پیچیده بودن …توی رادیوها قصه گفته بودن…توی کاباره  ها رقصیده بودن…توی دبیرستان ها دیپلم گرفته بودن…توی کتاب  برای نخ و سوزن شعر گفته بودن…توی مدرسه معلم شده بودم…توی خونه مانیکور کرده بودن…توی دانشگاه فیلسوف شده بودن…توی تلویزیون معروف شده بودن…توی رمان های کوچه بازاری مثل پنجه آفتاب خوشگل شده بودن…توی انقلاب خواهر شده بودن…توی جنگ فلورانس نایتینگل شده بودن…توی اصلاحات فعال سیاسی شده بودن…توی نت وبلاگ نویس شده بودن…و همه شون ته دلشون حداقل یه بار هم از موندن و هم از رفتن ترسیده بودن…

 

این به اون ها فکر می کرد که بودنشون یه مصیبته و نبودنشون یه مصیبت دیگه…

و رفتنشون که درد داره.

 

این شک داشت که که این ها از دنده اون ها باشن. گاهی حتی به ارواح خانوم جان قسم می خورد که اون ها از دنده چپ این ها آفریده شدن. نه که رفتنشون درد بود، نبودنشون ته دل آدم رو خالی میکرد و بودنشون راه نفس آدم رو می بست…برای همین کم کم دیگه مطمئن شده بود که حکایت برعکسه. مگه نه اینکه کتاب های مقدس رو هم اون ها نوشته بودن؟

 

اما چاره چی بود؟ از گوشت و پوست و خون هم بودن خوب. مثل دوتا چشم که با هم هماهنگ نیستن. یکی این ور رو میبینه …یکی اون ور…خوب اونوقت همه چی تا به تا می شه. آدم سرگیجه می گیره …بعدش هم کارش به جنون می کشه …ولی خوب نمی شه که بزنی یکیشو کور کنی که اون یکی بهتر ببینه. اصلا کدومش رو دلت میاد از کاسه در بیاری؟ مگه می تونی انتخاب کنی؟

چاره اش اینه که هی زور بزنی، اینو ببندی…اونو باز کنی، هی تمرین کنی…هی عادت کنی…که جفتشون جور بشه. این عادت کنه که نصف کارش به عهده اونه. اون عادت کنه که بدون این نمیشه همه جارو دید.

 

اما خوب…یه راه دیگه هم بود…

 

خلاصه این انقدر روی نیمکت پارک نشست که بارون اومد و رفت و آفتاب زد و اون هنوز نیومد … و این هی فکر کرد به اون و هی فکر کرد به چشم ها و هی فکر کرد به این های تاریخ و هی فکر کرد به مجازی و هی شک کرد به واقعی و …اون هنوز نیومد…

 

و دوباره بارون گرفت …و این سرما خورد و به خودش گفت این که سهله …

وقتی اون رسید سر قرار جای این روی نیمکت یه کاغذ بود:

 

“ببخش … دوستت دارم ولی … من اون خودت رو دوست دارم که این خودت نیست!”

 

اون فکر کرد، کاش سر شستن جوراباش انقدر وسواس به خرج نداده بود که دیر برسه.

 

 

گفتم: الکلی ها صبحشون رو با مشروبات شروع می کنن…منم قبل از چایی خوردن توییتر رو چک می کنم…فکر کنم اوضاع اعتیاد خرابه!

 

گفت: خوب فكر كنم يواش يواش بايد هممون رو ببندن به تخت!

 

گفتم: من  رو که اگر ببندن به تخت ..تخت رو کشون کشون میارم پای کامپیوتر با نوک دماغم توییت می کنم!

 

Here are the links (1 - 2- 3) to the original comic in English !

بسمه تعالی

 

بدینوسیله این جانب سلما، ملقب به دیوانه چایی خور، در حضور کلیه علمای چای خور و چای دوست حاضر و غایب …با تضمین صحت عقل (تا جایی که امکانش باشه) و سلامت مزاج (به هکذا) اعتراف می کنم که آنچه در زیر می آید فهرست اقلامی است که اغلب پای ثابت بساط چای خوری اینجانب هستند.

 

 مقصود از این اعتراف صادقانه که به وسوسه یک عدد فتحی انجام می شود کاستن از بار سنگین وجدان و هشدار برای جوانان است. چنان که درس عبرت بگیرند و سر به راه عزت گذارند.

 

 آن کس که همي جستم دي من بچراغ او را***امـروز چـو تـنـگ گــل، در رهگـذرم آمـد

از مــرگ چــرا تـرسـم، کــاو آب حـيـات آمـد***وز طعنه چرا ترسـم، چون او سپرم آمد

 

 

تنقلات مصرفی این جانب به همراه چای به قرار زیرند (به ترتیب یاد آوری):

 

1-کرانچی چیتوز: اصلا کی گفته که چایی رو باید با چیزهای شیرین خورد؟ در دانشگاه بین دوستام به چایی و چیتوز معروفم! اصلا پای ثابت همه جلسات درسخوندن مون توی سلف دانشگاه همین دو تا است. اصلا کدوم دانشجویی بدون این دو تا می تونه زنده بمونه و درس بخونه؟ این دو موجود نازنین، مقوی، پر از ویتامین (ویتامین x  که به زودی کشف میشه !) پر از مواد غنی! …اصلا باعث میشه مغز برای درس خوندن به کار بیفته… باور ندارید از همکلاسی ها بپرسید!

 

* یکی از دوستام به کرانچی میگه سرطان.

بلند از دم در می پرسه “سلما چی بخرم برات؟” …داد میزنم “سرطان!” … آی قیافه آدم های دور و اطرافمون دیدن داره!

 

2- اگرچه خیلی اهل شکلات نیستم اما شکلات هایی رو که توش فندق دارن دوست دارم و این نوع رو دیوانه وار دوست دارم. جوری که با دیدنش عقل از سرم، عشق از دلم و پول از کفم میره …رفتنی !

 

 

 

 

3- توی این فصل البته توت فرنگی و گوجه سبز از دیگر چیزهایی هستن که با چایی (بله!) می خورم.

 

4- نون برنجی و حلوا مسقطی هم با چایی می چسبه.

 

5- خورده ریزه های دیگه ای مثل آناناس کنسرو شده، آدامس خرسی، ذرت شیرین کنسرو شده و از این جور چیزها هم اگر به من تعارف کنید نه نمی گم!

 

پ.ن: اصولا شکمو بودن باعث میشه زندگی کوتاه بنی آدم که از صبح تا شب با هزار تا بالا پایین رو بروست کمی قابل تحمل تر بشه …نه؟

 

زیاده عرضی نیست!

 

امروز ظهر داشتم یه برنامه تلوزیونی چرند رو روی BBC میدیدم اینکه برنامه چی بود و غیره بماند اما … بخشی از ماجرا به نوعی شکل گرفتن زندگی “پدر خوانده گونه” یک مرد جوان رو نشون میداد… آدمی که با سیاستمداری و مکر خیلی جالبی روی زندگی باقی آدم های اطرافش نفوذ پیدا می کنه و در واقع دامنه قدرت خودش رو با چرب زبونی و زبل بازی گسترش میده.

داشتم به این فکر می کردم که سن و سال نسبتا کم این مرد انگار برای این نقش مافیایی غیر عادیه و توی ذوق می زنه…

 

بعد فکر کردم که خوب پدرخوانده ها که همه از اول پیرمردهای مرموز نیستن. همه آدم هایی که می شناسم از اول که اینجوری نبودن… همه استادهام یه روزی جوون بودن…آقای دبلیو هم که همیشه برای من بابای پیر و پر حوصله سه تا دختر شیطون و یه نوه ی ناقلاست …اون هم یه روزی جوون بوده … توی دهه هفتاد دانشجوی پر سرو صدای برکلی بوده…هیپی بوده … باور کردنش خیلی سخته اما بوده!

 

مسئله اینجاست که …

گاهی بعضی آدم های مهم توی زندگی مون هستن که انگار توی اون سن و سال و شرایطی که هستن جاودانه شدن. یعنی حتی تصورش هم برامون سخته که این آدم ها یه روزی بچه بودن … جوون بودن… دانشجو بودن…یا اینکه این آدم ها یه روزی پیر میشن …

اجنبی ها به این میگن “Timeless ” بودن! این آدم ها انگار توی اوج جاودانه میشن…کم پیش میاد از خودت بپرسی “راستی فلانی چند سالشه؟” …این آدم ها انگار دیگه وجودشون از مسئله سن و سال و بالغ شدن و فهیم شدن و اینا فراتر رفته…دیگه سن و سال و عدد و رقم توصیفشون نمی کنه … انگار از اول همین جوری به دنیا اومدن و تا آخر همینطوری می مونند … این آدم ها بزرگ شدن …

محک بزرگ شدن این آدم ها وقتیه که از خودت نپرسی “راستی فلانی چند سالشه؟” … فقط فکر کنی “راستی فلانی راجع به این موضوع چی فکر می کنه؟”

 

 

 

پ.ن: دیشب که پدر قبل از خواب قرص هاش رو می خورد یه دفعه حس کردم چه قدر پیر شده! نمی دونم اگر بهش بگم چی کار می خوام بکنم … راجع به تصمیم من چی فکر میکنه؟

 

 

اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد

 

 

The original comics in English are here, here and here!

 

 

نکته: این مطلب بیشتر شرح حال خود من و هم کلاسی های دانشگاهم هست (لطفا این شوخی رو حمل بر توهین ندونید… و اگر فکر می کنید عصبانیتون می کنه به خوندن این مطلب ادامه ندید. متشکرم!) 

 ظاهرا اینجور به نظر میاد که زندگی من و دوستام با زندگی دانشجوهای استانفورد همچین تفاوت زیادی هم نداره … (جای بسی افتخاره؟! ) به هر حال …کمیک زیر رو با لهجه راز بقا بخونید …و ادامه این برنامه رو فردا در همین وبلاگ تماشا کنید.

 زیاده عرضی نیست

سلما

 

The original comics in English are here, here and here!

 

 

 

Older Posts »