این اهنگ (Famous blue raincoat) کوهن رو خیلی دوست دارم. دلم می خواست به این بهانه ترجمه اش رو با شما شریک بشم
از اینجا دانلودش کنید (FBRC)
.
آن بارانی آبی رنگ
.
ساعت چهار صبح در این آخرین شب پاییز
نامه ای برایت می نویسم که از حالت بپرسم
نیویورک سرد است اما من این آشیانه ام را دوست دارم
تمام شب نوای موسیقی از خیابان کلینتون می شنوم
شنیده ام که خانه کوچکت را در دل بیابان ساخته ای
شنیده ام که ساده و وارسته زندگی می کنی، عکس یادگاری فراموشت نشود
.
راستی جین که برگشت ، طره ای از موی تو را آورده بود
گفت همان شبی که تصمیم گرفتی از قید و بند ها رها شوی
خودت آنرا به او داده ای
راستی واقعا رها شدی؟
.
آخرین باری که دیدیمت چقدر شکسته شده بودی
آن بارانی آبی رنگ معروفت هم که از شانه پاره پاره بود
در ایستگاه تا آمدن آخرین قطار منتظر مانده بودی
اما عاقبت بدون لیلی مارلین به خانه برگشتی
.
همان شد که جرعه ای از زندگی ات را به معشوقه من نوشاندی
همان شد که وقتی از آغوش تو بازگشت دیگر همسر هیچکس نبود
.
انگار خودم به چشم میبینمت، که شاخه گلی به دندان گرفته ای
و دلبری اش را میکنی مثل یک دزد دوره گرد نحیف
راستی جین از خواب بیدار شده
.
و سلامت میرساند
.
تو را چه بنامم… برادرم، بلای جانم
آخر تو را چه بگویم
شاید دلم برایت تنگ شده، شاید هم که بخشیده ام تو را
شکر که بر سر راهم سبز شدی
.
اگر گاهی سری به ما زدی، برای دیدن جین یا من
خیالت راحت باشد دشمنت خفته است و همسرش آزاد
.
راستی، بابت آن آشفتگی و درد که از نگاهش زدودی ممنونم
فکر می کردم تا ابد در چشمهایش لانه کرده، دیگر امیدی هم به رفتنش نداشتم
.
جین که برگشت، طره ای از موی تو را آورده بود
گفت همان شبی که تصمیم گرفتی از قید و بند ها رها شوی
خودت آنرا به او داده ای
راستی اصلا رها شدی؟
.
ارادتمند. اِل. کوهن
.
—————————————————-
این ترانه کوهن خیلی معروفه و زیاد هم خونده شده. اما در مورد داستانش حرف و حدیث زیاده. هر کسی یه جور تعریف و تفسیرش کرده اما اون طوری که از زندگی خود کوهن برمیاد برای سرودن این حکایت/شعر از زندگی شخصیش الهام گرفته. جدا از اینکه آیا این ماجرا واقعی هست یا نه …زیبایی این ترانه در حس عمیق تنهایی، غم و تسلیم و شاید هم بی تفاوتی و پذیرش باشه … من به این می گم تسلیم صوفیانه …الان میگم چرا.
متن شعر در واقع نامه ای هست که در آخر می بینیم “ال. کوهن” امضایش می کنه. مثل همه حکایت های انسانی این هم قصه یک مثلث عشقی به نظر میاد …این “تو” که نویسنده نامه خطابش قرار میده اون طوری که از متن نامه برمیاد آدم سرگردان و ماجرا جو و غیر معمولی و شوریده ای هست …ببینید که :
شنیده ام که خانه کوچکت را در دل بیابان ساخته ای
شنیده ام که ساده و وارسته زندگی می کنی، عکس یادگاری فراموشت نشود
یا
همان شبی که تصمیم گرفتی از قید و بند ها رها شوی
این “تو” انگار انسان سرکشی هست که در به در به دنبال یک ایده آل میگرده …صحنه ای که ایستگاه قطار و نا امیدی مطلق رو نشون میده ببینید ( لیلی مارلین که اسم خاصه و اشاره به یک ترانه معروف جنگ جهانی دوم داره در واقع اینجا کنایه ای از محبوب ایده آل میشه):
آخرین باری که دیدیمت چقدر شکسته شده بودی
آن بارانی آبی رنگ معروفت هم که از شانه پاره پاره بود
در ایستگاه تا آمدن آخرین قطار منتظر مانده بودی
اما عاقبت بدون لیلی مارلین به خانه برگشتی
کوهن قبل از اینکه داستان مثلث عشقی رو لو بده همه این اطلاعات رو در اختیار ما میذاره تا این آدم خاص و متفاوت و شرایطش و جذابیت های خاصش رو بشناسیم و تازه اون وقته که میگه:
همان شد که جرعه ای از زندگی ات را به معشوقه من نوشاندی
همان شد که وقتی از آغوش تو بازگشت دیگر همسر هیچکس نبود
و دقیقا به همین دلیل که “تو” ی داستان رو میشناسیم … نمی تونیم ازش متنفر باشیم. اگرچه از معشوق نویسنده نامه دلبری کرده باشه. و اگرچه نویسنده کاملا در ذهنش می تونه تصور کنه که اون:
شاخه گلی به دندان گرفته ای
و دلبری اش را میکنی مثل یک دزد دوره گرد نحیف
و وقتی کوهن می نویسه:
راستی، بابت آن آشفتگی و درد که از نگاهش زدودی ممنونم
فکر می کردم تا ابد در چشمهایش لانه کرده، دیگر امیدی هم به رفتنش نداشتم
و میبینیم که آن جرعه ای که “تو” از زندگی آزادانه اش به معشوقه کوهن نوشانده ، دیوانگی را از عمق چشمهایش پاک کرده، کاری که شاید کوهن هرگز نمی توانست بکند. حالا تا حدودی درک می کنیم که چرا کوهن میگه:
تو را چه بنامم… برادرم، بلای جانم
آخر تو را چه بگویم
شاید دلم برایت تنگ شده، شاید هم که بخشیده ام تو را
شکر که بر سر راهم سبز شدی
و تسلیم صوفیانه اینجاست که نویسنده پذیرفته که اون اثر جادویی “تو” چیزی نیست که بتونه درک کنه، همانندش رو ایجاد کنه، باهاش رقابت کنه یا در مقابلش بایسته … بنابراین مثل یک عاشق آرمانی میپذیره که معشوقه اش در برابر اون مصون نیست و شاید هم به این نفوذ نیاز داره و برای همین به روی بعضی چیزها چشم میبنده:
اگر گاهی سری به ما زدی، برای دیدن جین یا من
خیالت راحت باشد دشمنت خفته است و همسرش آزاد
ساعت 4 صبح… سرما …جین که کنار دست نویسنده خواب رفته و وقتی بیدار میشه و می فهمه که نویسنده برای “تو” نامه می نویسه بهش سلام میرسونه …آرامش و سکون و تسلیم عجیب آهنگ….به نظرم بی همتاست.
لطفا این ترانه رو با دید جنسی و سطحی نگاه نکنید… اگه واقعا آدمی باشیم که چند قدم اون ور تر از خودخواهی و خودبینی رفته باشیم بارها و بارها پیش اومده که چشممون رو به روی بعضی چیزهای تلخ و دردناک ببندیم چون میدونیم کسانی که دوستشون داریم به اون تجربه، حس ، ماجرا یا هرچیزی که اسمش رو میگذارید نیاز دارن…
راستی شما تا حالا انقدر عاشق بودین؟
.
.
ارسال شده در poetry and lit, poetry translation, translation | Tagged Famous blue raincoat, Leonard Cohen, لئونارد کوهن, آن بارانی آبی رنگ, ترجمه, شعر, عاشقانه, عشق | 3 Comments »











